عجله داشتم صب برم بيرون
عادت دارم موهام بافته باشه چون لخته زارت زورت هي ميوفته بيرون از شال بايد قشن جمع باشه
وگرنه خفتم ميگيره از گرما
مامان دستش بند بود هي غر ميزدم كه بدو ديرم شد
يهو ديدم بابا گف بيا من ببافم گفتم مگه بلدي...
هيچي نشسم شرو كرد ب بافتن يه كم شل بافت اما از هيچي بهتر بود
موقه بافتن ميگف مامانت اوايل ازدواج يه موهايي داشت
گفتم بافتي موهاشو گفت بيشتر شونه ميكردم:دي
شرو كرد به تريف كردن..
دروغ چرا حسودي كردم به مامانم
خيلي حرفه بعد از اين همه سال از خاطرات قديم با عشق حرف ميزنن
هي به مامي ميگم رمز موفقيت چي بود عاخه توو
ميخنده..