
اين داستان :موهاي لخت عجله داشتم صب برم بيرونعادت دارم موهام بافته باشه چون لخته زارت زورت هي ميوفته بيرون از شال بايد قشن جمع باشهوگرنه خفتم ميگيره از گرمامامان دستش بند بود هي غر ميزدم كه بدو ديرم شديهو ديدم بابا گف بيا من ببافم گفتم مگه بلدي...هيچي نشسم شرو كرد ب بافتن يه كم شل بافت اما از هيچي بهتر بودموقه بافتن ميگف مامانت اوايل ازدواج يه موهايي داشتگفتم بافتي موهاشو گفت بيشتر شونه ميكردم:ديش...
ادامه مطلب